تبليغاتX
بوي عنبر - بشنويد اي دوستان اين داستان در حقيقت شرح انتخابات است آن
زن و مردي در بياباني در حال سفر به روستايي بودند و در حين سفر به نابينايي رسيدند، زن كه سوار الاغي بود به مرد كه پياده در پي اش روان بود،

گفت: گناه دارد بگذار من پياده شوم و او سوار شود.

مرد در پاسخ گفت: اطميناني به اين آدم ها نيست ممكن است دردسرساز شود.

و زن اصرار كرد و به ناچار مرد پذيرفت و نابينا سوار خر شد. به نزديك ده كه رسيدند مرد به نابينا گفت كه پياده شود تا زن سوار شود!!! نابينا گفت: مرد حسابي چه مي گويي خر مال من است و شروع كرد به داد و فرياد كردن كه : آهاي ملت اين مرد دارد زندگي مرا نابود مي كند. من به همراه زنم سوار بر الاغ داشتم مي آمدم كه اين مرد با زن من دست به يكي كرده و مي خواهند خرم را هم بگيرند. معركه بالا گرفت و آن سه را پيش قاضي بردند. نابينا مدعي بود كه خر و زن به او تعلق دارد و مرد بيگانه به او زور مي گويد. زن و شوهر بيچاره هاج و واج مانده بودند كه چه كنند و قاضي كه به موضوع مشكوك بود تدبيري انديشيد:

دستور داد هر سه آنها را در زندان، جداگانه زنداني كنند و به نگهبان زندان گفت كه مراقب باشد تا ببيند هر كدام چه مي گويند. مرد بيچاره با خود مي گفت: عجب اشتباهي كردم كه به حرف زن گوش كردم حالا چه بايد بكنم و زنش نيز خودش را ملامت مي كرد كه اين چه خبطي بود كه از من سر زد حالا چه كنم، هم خرمان رفت و هم آبرويم.

نگهبان زندان نابينا گزارش كرد كه: نابينا با انگشت سبابه بر روي زمين مي زد و مي گفت: يا زن يا خر يكي اش مال منه. بالاخره مجبورند يكي را به من بدهند.

داستان شلوغي هاي بعد از انتخابات چقدر به داستان نابينا شباهت دارد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:12 توسط سينا كلهر |